|
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم . . . . . .که در طریقت ما کافریست رنجیدن
|
به وداعی دل غم دیده ی ما شاد نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد!
قال علی (ع): وَ مَنِ اعْتَبَرَ أَبْصَرَ وَ مَنْ أَبْصَرَ فَهِمَ وَ مَنْ فَهِمَ عَلِم، هر کس از وقایع گذشتگان عبرت بگیرد بینا مى شود، کسى که بصیرت و بینائى پیدا کرد مى فهمد، و آن کس که فهمید عالم میشود! (نهج البلاغه، نامۀ ۲۰۸٫)
این روز ها کشورمان بی شک شباهت های عجیبی با روز های پایانی حکومت پهلوی دارد. آن زمان هم حکام صدای ملت را نشنیدند و با زدن انگ های شرقی و غربی بودن به جنبش مردمی و سرخ و سیاه خواندن آن سعی در فرا فکنی و کوچک انگاری توان و شعور ملت داشتند، و زمانی صدای ملت شنیده شد که دیگر خیلی دیر شده بود. نظام بر آن شد تا با امتیاز دهی به گروهی از ملی گرایان آن روزگار (که شاید بتوان گفت نقش اصلاح طلبان امروزمان را داشتند!) در صفوف مخالفان رخنه کند تا شاید کمی آتش خشم ملت فرو نشیند و با این کار برای خود زمان بخرد. از میان همه، این شاپور بختیار بود که در این دام گرفتار شد!
اگر نخواهیم بگوییم بختیار در پی آن بود که از این آب گل آلود ماهی بگیرد، باید اذعان کرد که او دچار اشتباه محاسباتی بزرگی شد! بختیار آتش خشم ملت را ندید و فراموش کرد که تاریخ قانونی نا نوشته دارد و آن اینکه وقتی حکومتی چنین آشکارا دستش به خون ملت آغشته شد، رفتنی است. که "الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم!"
بختیار هنوز دل در گروی اصلاح نظامی بسته بود که خود تمام پل های پشت سر را خراب کرده و از خطوط قرمز ملت گذشته بود! او در این تصمیم نادرست تا آنجا پا فشاری کرد که حتی به عقاید و گذشته ی خود نیز پشت کرد و به جای ملت، پشتش به ارتش گرم شد! کار به جایی رسید که هم مسلکان قدیمش در جبهه ی ملی رای به اخراج وی و رد همکاری با دولتش دادند و بعد از اعلام بی طرفی ارتش بختیار تنهاشد! بختیار هزینه ی سختی برای این تصمیم اشتباه داد. هم خود به آن روز دچار شد و هم همکیشانش را از وجود خود در روز های پس از انقلاب محروم کرد!
امروز نیز همان گونه که گفته شد حکومت خود را در سراشیبی سقوط می بیند! صدای ملت را نشنیده و یا نخواسته است که بشنود. هرگونه بازگشت به عقب را مساوی با پذیرش گناه گذشته می داند و بنا بر این، پل های پشت سر را ویران می کند. راهی جز جلو رفتن در این مرداب ندارد. فشار های خارجی و مخالفت داخلی نظام را متزلزل کرده. کار به جایی رسیده که اختلافات در سنگر خودی ها نیز بالاگرفته و هریک انگشت اتهام به سوی دیگری گرفته اند.
در این روز های آغازین پایان حکومت، سران نظام بر آن شدند که همچون اسلافشان با دادن امتیازاتی به گروهی از (به قول خودشان!) اصلاح طلبان میانه رو در انتخابات و یا بهتر باشد بگویم انتصابات مهندسی شده ی امروز (در طرحی از پیش تعیین شده) اجازه ی حضور تعداد اندکی از آنها را در مجلس بدهند تا از طرفی تنور انتخابات را گرم جلوه داده، برای خود زمان بخرند و از سویی دیگر با تشکیل اقلیتی بسیار ناتوان و سر سپرده مقبولیت اصلاح طلبان را کم جلوه داده و در بین منتقدین و مخالفان اختلاف بیفکنند!
در زمانی که تمامی بزگان و احزاب اصلی اصلاح طلب به این انتصابات پشت کرده اند، این گروه نو کیسه ی اصلاح طلب نما در روز های گذشته، در کرنش و اظهار بندگی در برابر سلطان گوی سبقت را از کف اصول گرایان ربوده اند و همان طور که دیدیم در مناظره های انتخاباتی حتی اشخاص اصول گرایی همچون مطهری به کشتن مردم و حصر و زندانی کردن عزیزانمان اعتراض نمودند، ولی مهمترین سخن این عزیزان اعلام برات از بزرگان اصلاح طلب و جنبش مردم بود! با این پیش زمینه نتایج این انتصابات و نقش این نوکران قدرت در مجلس آینده قابل پیش بینی است!
روی سخن من در این نوشته به این دوستان نه چندان نزدیک است و یاد آوری این نکته که راه رسیدن به کرسی های مجلس از روی اجساد و خون فرزندان این ملت می گذرد و همچون آقای محمد رضا خاتمی به آنها اخطار می دهم که نگران رد صلاحیت از جانب مردم باشند! از ایشان می خواهم تا بیشتر از این دیر نشده صدای ملت را بشنوند و به سرنوشت گذشتگان نگریسته، از آینده ی خود بترسند که حضرت علی (ع) می فرمایند: "من لم یتعظ بالناس وعظ الله بالناس به! هر کس از مردم پند نگیرد خدا به وسیلۀ مردم به او پند می دهد!"
پدر یکی از بچه ها موافقت کرد هیئت تو زیر زمین خونه ی اونا برپا بشه. پولامون رو گذاشتیم رو هم و فقط تونستیم یه کم چای و خرما بخریم، ولی قربونش برم خودش همه چیزش جور شد. ایام محرم مراسم سینه زنی داشتیم و زیارت عاشورا. یه سه، چهار شبی هم شام دادیم. ولی یه چیز همیشه برام عجیب بود و اون اینکه تو زیارت عاشورا هر وقت به نفرین ها می رسیدم گلوم خشک می شد! نمی تونستم و نمی تونم که بخونمشون. همیشه با خودم فکر می کردم که اگر من در شرایط اهل کوفه بودم چه می کردم؟!
خودم رو جای اونها می ذاشتم. فکر می کردم اگر خودم از امام دعوت کرده بودم و بعد تو اون شرایط خفقان گیر کرده باشم، چه عملی از من سر می زنه؟! آیا جرات اینکه فریاد بزنم رو دارم یا نه؟! آیا من در حمایت از رهبری که خودم ازش دعوت کردم، تمام قد قیام می کنم یا نه؟! بعد شک تمام وجودم رو می گرفت. اشک امان نمی داد، نفرین ها فراموش می شد و به جاش از خدا می خواستم که من رو جزو این گروه قرار نده!
امروز پس از سال ها و با وجود سوالات بی پاسخ زیادی که در تار و پود اعتقادات اون روز های من تنیده، وقتی باز به اون حال و هوا نگاهی می اندازم و با امروز خودم مقایسه می کنم، عرق شرم رو پیشونیم می شینه. وقتی یادم میاد خودم جزو نفرات اولی بودم که از اون بزرگواران برای انتخابات دعوت کردم و امروز فرسنگ ها دور از وطن دچار روزمرگی شدم، تمام وجدم می لرزه! یه نگاه به تقویم میندازم، چند روز دیگه می شه یک سال! یک سال که اونا تو حصرن و من. . . .
امشب باز از اون شباست که اشک امان نمی ده! فقط همین قدر اعتراف می کنم (جدا از انتقاداتی که شاید به هریک از این عزیزان وارد باشه) من و مایی که در حد توانمون تلاش نکردیم، در رو سیاهی چیزی از کوفیان ۱۴۰۰ سال پیش کم نداریم!
ما در مقابل خون های عزیزانمون، رهبرانی که به هر حال هنوز پای عهد و پیمانشون ایستادند، تمام زندانیان سرافرازمون و آیندگان این مرز و بوم مسئولیم!
خسته از این روز های تکراری!
خسته از عشق، نور، صدا
خسته از فراق و تنهایی
خسته از این چهره ی به ظاهر خوش
پشت آن، غصه های پنهانی
خسته از گرگ، کبک، کفتار
در پس چهره های انسانی!
در دلم پر از نیاز پرواز است
در این قفس اگر که بگشایی!
(سوم بهمن ۱۳۹۰)